سیمرغ را بر قله قاف نهاده‌اند؛ قله‌ای که چون تسخیر شود دیگر تنها سکویی می‌شود برای تماشا. اما او ایستا نیست، او «شدن» است. در اسطوره‌ها، سیمرغ مرغِ دانشی است که تنها پس از عبور از هفت وادیِ سخت، خود را به نمایش می‌گذارد. آنچه در پایانِ این سفر آشکار می‌شود، نه تماشاگریِ تماشاگه دور، که دیداری به‌ درونِ ماست. سیمرغ آنجا نیست که او را بیابیم؛ او “آنیم” که بودیم. در منطق‌الطیر، پرندگان در پی چه می‌گردند؟ تا بفهمند که پروازِ نهایی، “بازگشت به خویشتن” است. این بازآفرینیِ راستین است؛ شدن به چیزی است که همیشه بوده‌ایم اما هرگز آن را ندیده‌ایم.

چون نگه کردند آن سیمرغ زود

بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود

خویش را دیدند سیمرغ تمام

بود خود سیمرغ سی مرغ مدام

ور بسوی خویش کردندی نظر

بود این سیمرغ ایشان آن دگر

پساجنگ، قله‌ای است در پسِ وادی‌ها؛ مسیرش پر از خاکستر است اما سرشار از نیروی نهفته. جامعه‌ای که از ویرانی سر برمی‌افرازد، به دنبال چیزِ بیرونی نیست؛ به دنبال کشفِ تواناییِ درونی‌اش در میانِ خاکسترهاست. در منطق‌الطیر، پرندگان که قله قاف را می‌جویند، ناگزیرند از هفت وادی عبور کنند؛ و هر وادی، خود دریچه‌ای است به تحوّلی نو. پساجنگ نیز وادیِ هفتمِ سرنوشت ماست. یا از آن عبور می‌کنیم و در قله، «سیمرغِ توسعه» را می‌یابیم، یا در همان وادی‌هایِ میان‌راهی، اسیرِ تکرارِ خاکستر می‌شویم.

توسعه واقعی سیمرغ‌وار است؛ نه انباشتی و انبوهی پروژه‌ها، که دگردیسیِ وجودیِ یک جامعه است. سیمرغ با هر بال‌گشودن، دانه‌های دانش می‌پراکند؛ توسعه نیز با هر گامِ بازآفرینی، امکان‌های نامرئی را به برساختن تبدیل می‌کند. در سرزمینی که کم‌آبی نه تصادف که ساختار اقلیمی است، توسعه در گروِ بازتعریفِ رابطه انسان با طبیعت و با یکدیگر است. اگر پساجنگ تنها ترمیمِ زخمی باشد، زخم باز می‌ماند؛ امّا اگر تکلیفِ بازتعریف را بپذیریم، هر گامِ توسعه می‌تواند فصلِ نوینی بیافریند، فصلی که در آن اقتصاد، فرهنگ، سیاست و منابع طبیعی هم‌آوا می‌شوند تا “ایرانِ بازآفریده” شکل گیرد.

این راه سیمرغ، راهی است از «داشتن» به «شدن». شدن، نه مقصدِ نوشتنی که تجربه زنده‌ای است. تجربه‌ای که از عبورِ آگاهانه از هفت وادی می‌آید: وادیِ سوگ و وادیِ پرسش، وادیِ درس و وادیِ بازاندیشی، تا وادیِ عمل و وادیِ هم‌آفرینی. تنها آنانی به قله می‌رسند که بالِ اراده را از جراحت‌هایشان بَرآرنند و از خاکستر، راهی به آسمان بسازند. سیمرغ، درس‌آموزِ بازآفرینی است؛ او پیام‌آورِ این حقیقت است که قله در افق نیست، در درونِ ماست.

در این معنا، سیمرغ همان «ایرانِ شدن» است، ایرانِ هم‌آوایی، ایرانِ کرامت و امنیت، ایرانِ پیشرفتِ عادلانه و پایدار. تصویرِ نهایی ساده است اما عمیق، توسعه، بیش از آنکه رسیدن باشد، شدن است. و شدن، با عبورِ آگاهانه از وادی‌های پساجنگ تحقق می‌یابد. قله نزدیک است، نه برای تماشاگران، که برای آنان که انتخاب کرده‌اند تا به جای ایستادن، برخیزند و پرواز کنند. برای ایران نیز قله، همان جاست. فقط باید «شدن» را برگزینیم.

ما به سیمرغی بسی اولی تریم

زانکه سیمرغ حقیقی گوهریم

دسته‌ها: نوشتار
برچسب‌ها: